محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1968
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نعمان گفت : « ترا فضيلتهاست ، من در جنگهاى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بودهام ، و چون اول روز جنگ آغاز نمىكرد آن را عقب مىانداخت تا خورشيد بگردد و باد بوزد و ظفر نازل شود » گويد : پس از آن نعمان گفت : « من پرچم خويش را سه بار به جنبش مىآورم ، در جنبش اول هر كس حاجت بگزارد و وضو كند ، در جنبش دوم هر كس سلاح و پاپوش خويش ببيند و آن را مرتب كند ، با جنبش سوم حمله بريد و كس به كس نپردازد و اگر نعمان كشته شد كس به او نپردازد كه من خداى عز و جل را مىخوانم و شما را سوگند مىدهم كه همگى آمين گوييد خدايا امروز نعمان را شهادت عطا كن و مسلمانان را ظفر بخش و فتح نصيب كن » آنگاه پرچم خويش را بار اول به جنبش آورد ، آنگاه بار دوم به جنبش آورد ، آنگاه بار سوم به جنبش آورد و زره بيفكند و حمله برد و نخستين كس بود كه از پاى درآمد . معقل گويد : سوى وى رفتم اما سوگندش را به ياد آوردم و نشانى بر او نهادم و برفتم و چنان بود كه وقتى كسى را ميكشتيم يارانش از ما منصرف ميشدند . ذو الحاجب از استر بيفتاد و شكمش پاره شد و خدا آنها را هزيمت كرد . آنگاه سوى نعمان رفتم . با قمقمهء آبى كه همراه داشتم خاك از چهرهء او بشستم گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « معقل بن يسار » گفت : « مردم چه كردند ؟ » گفتم : « خدا فيروزشان كرد . » گفت : « حمد خداى . اين را براى عمر بنويسيد » و جان داد . گويد : آنگاه مردم پيش اشعث بن قيس فراهم آمدند ، ابن عمر و ابن زبير و عمرو بن معدى كرب و حذيفه از آن جمله بودند و كس پيش كنيز فرزند آورده او فرستادند و گفتند : « آيا چيزى به تو سپرده ؟ »